جشن تولد یاسین زهر مار شد...
موضوع: یکشنبه 30 آبان 1389 10:25 ق.ظ
وقتی رفتم خونه پدر بزرگم برا جشن تولد پسر خالم خیلی خوشحال بودم که جمع همه جمعه و بگو بخند و اسباب اذیت دیگران و شوخی و سرکار گذاشتن و خلاصه همه ابزار برای فتنه های خنده دار مهیاست.اقایون طبقه بالا بودند و اینو بهانه ای کرده بودند برا دور هم جمع شدن وگرنه خونواده ی ما از این قرتی بازیا بلد نیست.عروسی رو هم به زور میگیرن چه برسه به جشن تولد اونم جشن تولد یه جوون 25 ساله.
بگذریم...
خلاصه ملت همه بگو بخند را انداخته بودند و حسابی کیفول بودند.منم رفتم یه گوشه اروم خزیدم و نشستم(آرامش قبل از طوفان بود)
یهو یه چیز خیلی عجیب رو فهمیدم .یاسین اونجا نبود.پسر خالم رو میگم.از داییم پرسیدم یاسین کو؟گفت: نمیدونم.باید همین جاها باشه
-از وقتی اومدی اینجا بود ؟دیدیش اینجا باشه؟
-نه حقیقتش منم یه ساعته اومدم.حتما رفته پایین پیش خانما
منم فوری رفتم پایین و دم در وایستادم و داد زدم :خاله.اون تو سه برابر ده تا تریلی صدا بود .این زنا چقدر حرف میزنن... حدود ده دقیقه جلوی در هی داد میزدم خاله خاله
آخرش خالم اومد. گفتم پس یاسین کو؟گفت بالاس خوب.گفتم بالا نیست که.گفت بابا یه زنگ بزن ببین کجاس خوب به من چه؟؟؟
شمارشو از فک و فامل گرفتم و زنگ زدم به گوشیش.
یهو یه صدای کلفتی گفت بفرمایید.
گفتم یاسین تویی؟
گفت شما از اشنایان ایشون هستید؟گفتم بله شما؟
گفت من دکتر هستم.این بنده خدا که اسمش رو گفتی داشته از خیابون رد میشده که یهو یه جیپ نظامی ...
بقیه جریان رو خودتون حدس بزنید.البته نمرده بود ها فقط پا و دست و لگنش شکسته بود...

اونروز خیلی به این جریان فکر کردم.دیدم این همه ادم به خاطر یاسین جمع شده بودند و میگفتند و میخندیدند ولی اصلا از بیچاره خبر نداشتند. انگار یادشون رفته بود برا کی جمع شدند.اصلا جشن مال این بود.

عید غدیر داره میاد.میریم گل میگیریم ، خونه سادات میریم ، میگیم و میخندیم ولی یادمون رفته صاحب جشن حضرت حجه ابن الحسن العسکری کجاست؟
داره به مظلومیت خودش گریه میکنه یا به ... ما؟

این عید ها برای من عید نمیشوند آقا...
شب با چراغ عاریه فردا نمی شود آقا...


به اشتراک گذاری:
ارسال به: داغ کن - کلوب دات کام دنباله

بازدید : مرتبه
نوشته شده توسط محمدرضا | لینک ثابت | نظرات ()



Copyright - ghest.mihanblog.com