حس جمکران
موضوع: جمعه 9 مهر 1389 04:41 ق.ظ

 

سکانس یک: عهد

میری جمکران . چشمت به گنبد آبی فیروزه ای مسجد می افته.کلی دلت باز میشه.هوا تقریبا خنکه و یه باد و نسیم ملایمی داره موهاتو بازی میده.احساس خیلی زیباییه.تا وسطای حیاط که میری جلو چشمت به آبسرد کن می افته.با خودت میگی تشنه نیستم ولی بزار بخورم و نمک گیر بشم.میری با دستت آب میخوری بعد دستات رو میتکونی و شاید هم به کاپشنت میمالی تا خشک بشه.حالا دستات حسابی سرد شدند.دوباره رو به طرف مسجد میکنی و آروم راه می افتی.از جلو یه زوج جوون دارن میاند.راحت میشه فهمید که جوونای مقیدی اند و اهل خدا هستند که اینجا اومدند.یعنی از عشق حضرت دست نکشیدند و مسجد جمکران رو به انبوه پارکهایی که هست ترجیح دادند.باز با خودت میگی منم اگه ازدواج کردم اینجا میام.تقریبا جلوی در هستی.باز هم خدام دارن مردم رو راهنمایی مکنند.یه پلاستیک سالم از سبد سمت راست در بر میداری و کفشات رو میزاری تو پلاستیک و در مسجد رو به نشانه احترام به سحن و سرای حضرت میبوسی و بسم الله گویان وارد میشی.اول اولش چشمت به مردمی می افته که یه تسبیح دستشونه و دارند نماز میخونن . بعضیا هم نشستند و دارن با آقاشون حرف میزنند.جوونا هم که اکثر وقتشون با دوستاشون میگذره  این بار با امامشون خلوت کردند.

میری یه مهر و تسبیح بر مداری و یه جا برا نماز میگردی.دوست داری نزدیک محراب بشی ولی اونجا همیشه شلوغه.صبر میکنی و بالاخره یکی جاشو میده به تو و میگه جوون التماس دعا.بعد شروع به نماز میکنی.اولش میگی خیلی سخته کی حال داره ۱۰۰ بار ایاک نعبد و ایاک نستعین بگه.اونم دو رکعت.ولی بعدش دوباره میگی این همه راه تا جمکران رو اومدم برا همین دو رکعت و شروع میکنی به خودند.بعد نماز هم با امامت حرف میزنی.آقا قربونت بشم آقا فدات شم.کجایی پسر فاطمه؟بعد هم خواسته هاتو به امامت میگی و .نگاه به ساعت میکنی و میبینی وقت رفتنه.شاید با دوستات تو حیاط قرار گذاشتی و یا کار داری.بهر حال پامیشی و میای بیرون.و در راه برگشت با خودت میگی عجب خوش گذشت.زیارت خوبی بود.و با خودت میگی سعی میکنم زیاد بیام و این حالم رو هم نیگه دارم.

سکانس دو: تابلو

الان چند وقته که از اخرین باری که رفتی جمکران گذشته.شاید هم اصلا یادت رفته آخرین بار کی رفتی.دیگه اون نسیم خنک یادت نمیاد.و اون دو رکعت نماز هم همینطور.عهدی که بسته بودی هم شاید یادت نیاد.یادت نیست که با خودت گفته بودی من زود زود میام جمکران . این اتفاقیه که همیشه می افته و ما رو از اماکن مذهبی دور میکنه.همین اتفاقات کوچیک و به ظاهر پیش پا افتاده است که اراده ما رو سست میکنه.همین عهد ها که با خودمون بستیم تلنبار شده و شاید همین ها هست که توفیق ما رو سلب کرده و ما رو از معنویات دور کرده.

بیاییم عهدی که با خودمون میبندیم رو مثل عهدی که با دیگران میبندیم محکم بگیریم و بهش ارزش بدیم.





به اشتراک گذاری:
ارسال به: داغ کن - کلوب دات کام دنباله

بازدید : مرتبه
نوشته شده توسط محمدرضا | لینک ثابت | نظرات ()



Copyright - ghest.mihanblog.com